که شب از روز نمی شناسد
زمین چقدر ملال است:
غوک می خواند
آواز تو ملال ترین:
من می خوانم
در جیب های مرده ی من
تمساح های بسیار در خواب اند
من روزهای جزیره را به یاد دارم
با آفتاب کوتاه و
آب های اش
تمساح های تاریک اش را نیز
هنگام زمزمه و عربده.
در خاطره ام اما
تمساح و خواب خواهر هم نیستند
مطلب مهم تر از این است که فکر می کنم:
من روزهای جزیره را به یاد دارم
با بازوها و سینه و ران ها
در آفتاب عریان.
از جیب های ام اما تنها
خرچنگ های گنده و عنکبوت
در من زنده است.
دل تنگ ام را
کندم و
به زمین تف کردم
گرگی به خنده نیش گشود
آ آ آ
دل تنگ ام را
کندم و
به زمین تف کردم
دختری در باران به رقص برخاست
آ آ آ
دل تنگ ام را
کندم و
به زمین تف کردم
در چارراه درختی گم شد
آ آ آ
دل تنگ ام را
کندم و
به زمین تف کردم
زمین دل تنگ اش را گشود
به پاییز و مهرداد عزیرم ـ دو دازاین ناب.
دوستان خوبی دارم
که به من می گویند: شاعر!
امسال مثل هر سال نیست
که به شعری مثلا یک غزل پست مدرن
اکتفا کنی
شاعرتر شو!
دوستان را گفتم:
حالا که شما این همه اصرار می کنید به گل کردن دوباره ی من
من حاضرم دوباره به خود بگویم شاعر
و حاضرم تمام ترانه های سوزان زمین را به یاد بسپارم
و حاضرم به پنجره ی سوخته ی خانه بگویم ستاره ی قطبی
و حاضرم ـ بدون در نظر گرفتن این که کی ام و چگونه باید باشم ـ
به معلم ام بگویم: دخترک!
من سال هاست که دوستت دارم
با من بیا!
هر دو به سرزمین شگفتی ها می رویم
و دیگر
هرگز به دانشگاه بر نمی گردیم!
من حاضرم تمامی کتاب های فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ ام را
به آب های بی دریغ دریای کابل بسپارم
و حاضرم به مارکس بگویم: کاکا!
ما انقلاب کردیم
تا پیرهن پاره ی مان نو شد
و هیچ کس نگویدمان: گلادیاتور
با گلادیاتور دوست نشو!
اما نه فقط پیرهن پاره ی مان نو نشد که حتی
آن پاره هم به یغما رفت!
و نه تنها گفتند گلادیاتور
که به شانه های مان نیز بر شدند
تا به اردوگاه های کار اجباری بنگرند
از برای مراقبت این که مبادا دو گلادیاتور به هم دیگر لبخند زدند!
حالا دگر به خوبی می دانم
من حق ندارم به زمین خسته تف کنم
و به مورچه ها بگویم: لعنتی ها!
شاعرم من اما
و شاعرم نمی تواند به جهان بی اعتنا باشد
اما حق دارد به خود بگوید آشغالدان
و به روی آن بشاشد
و حق دارد به دریچه بگوید: گشوده باش!
تا هیچ پرنده یی زمستان را
در دودکش کارخانه نپوسد
و حق دارد به رییس جمهور بگوید: آقا!
عیسی به دین خویش موسی به دین خویش!
من شعر های ام را بی اجازه می خوانم
حتی اگر حسنک را دوباره به پای دار آورند!
پس باید باید باید چشم به راه بهار داشته باشم
این را شاعری به من گفت
راستی می بینی شاعر!
امزمستان چه شتابنده می گذرد!
و من چه عاشقانه جوانه می زنم!
و شما دوستان من چقدر سبز می نمایید!
می خواهم تان
به آغوش بگیرم
و شعر های تان را در جان ام
بنوشم
تا شاعرتر شوم
می دانم شاعر مهربان است
واین همه را از من دریغ نمی کند
بامداد که مادرم رخت ها را می چید گفت: یکی از رخت ها را باد بُرده است.
از تن تارم
فواره می زند آبی بی
آ
بی آ آبی بی آ
از تار تن ام
آ آ آ
آه و آهنگ ات را
می خواهم هزار گیتار سبز داشته باشم
بر دست های بی ترانه ی من بریز
آه و آهنگ ات را
انار سبز را
انار سبز را ماننده ست
دختر بی ترانه چه را ماننده ست؟
انار سبز را
انار سبز را ماننده ست
دختر بی ترانه چه را ماننده ست